دو خط موازی !

دو خط موازى زاییـده شدند .

پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید ، آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند ...

خط اولى گفت : ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی ادامه داد : و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ ، من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا خط کنار ‏یک نردبان ...

خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت .

خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت ...

در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمیرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسیدند.

دو خط موازی لـرزیدند ، به همدیگــر نگـاه کردند و خط دومی زد زیر گریـه.

خط اولی گفت: نه این امکان ندارد ، حتمأ یک راهی پیدا می شود.

خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره ‏زد زیر گریه ...

خط اولی گفت: نباید نا امید شد، ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم ، بالاخره کسی پیدا می شود که مشکل ما را حل کند.

خط دومی ‏آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند ، از زیردر کلاس گذشتند و وارد حیاط ‏شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد ...

آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ،

از صحراهای سوزان ..... ،

از کوههای بلند ..... ،

از دره های عمیق .......،

از دریاها ....... ،

از شهرهای شلوغ و

سالها گذشت ...

آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند ، ریاضیدان به آنها گفت: این محال است!!! هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند، شما همه چیز را خراب می کنید !

فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم! اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت ...!

پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است!

شیمی دان گفت :  شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید و اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد !

ستاره شناس ‏گفت : شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید، رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان! دنیا به هم میریزد و سیـارات از مدار خارج می شوند !کرات با ‏هم تصادف میکنند و نظام دنیا از هم می پاشد !چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید ...

فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است !!!

و بالآخره به کودکی رسیدند و کودک فقط سه جمله گفت :

شما به هم میرسید ، اما نه در ‏دنیاى واقعیات ، آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید ...

دو خط موازی او را هم ترک کردند ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند، اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل می گرفت: ‏‏« آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند. »

خط اولی گفت: این بی ‏معنی است !

خط دومی گفت:چی بی معنی است؟!

خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم!!!

خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم! و آنها به راهشان ادامه دادند ...

روزی به یک دشت رسیدند ، یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و نقاشی می کرد ...

خط ‏اولی گفت : بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم !

خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم !

خط اولی ‏گفت : در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت...

و آن دو وارد دشت شـدند ، روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش...

نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد و آنها ؛ دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم می رسید!

/ 0 نظر / 24 بازدید